دوس دارم برگردم اما.....
فك ميكنم واسه برگشتن يه خورده ديره
تو را می شناسم
دوس دارم برگردم اما.....
فك ميكنم واسه برگشتن يه خورده ديره
روزی ما دوباره كبوترهایمان را پیدا خواهیم كرد
و مهربانی دست زیبائی را خواهد گرفت.
روزی كه كمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست.
روزی كه دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه ئیست
و قلب
برای زندگی بس است.
روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !
* * *
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...
هر روز بي تو
روز مبادا است!
فراموش شده
آتش را روشن کردی ، می بینی که زبانه گرفته است ، اما چرا نزدیک
نمی شوی؟
شاید می ترسی که بسوزی !
چطور زمانی که حرف از سوختن من بود می گفتی حکمت است ،
اما اکنون که زمان سوختن توست ، پا پس کشیده ای ،
دیدم رسم وفاداری را ،
دیدم که به چه راحتی سوختنم را دیدی و دم نزدی ،
دیدی که چه زیبا سوختم در آتشی که نه گلستان بود و نه سرد ،
.
داغ بود ، داغ داغ داغ
هر چند که تو هیچ وقت طعم حرارت را نچشیدی .
...
چه شهامتی به خرج می دهی اکنون
اما امروز دیر است برای نزدیک شدن به آتش ،
شاید دیروز که سازم را شکستم باید از من دوری می کردی ،
اشک هایم را که دیدی ؟
باز هم بخند ،
دیدی که خنده هایت را بی جواب نگذاشتم ... .
شاید این را شهامت ندانی ،
اما همین که برای من شجاعت است کافیست .
...
سازم را شکستم ، همان که نیمی از عمرم را در پی آموزشش بودم ،
و نیم دیگر را در پی نواختنش .
نمی توانی بگویی که سازم را ، رفیق سالیانم را دوست نداشتم ،
زمانی که سازم را شکستم ، خودم را نیز شکستم ، سازم را دو تکه
کردم و خودم را هزاران تکه ،
حال از من دوری کن تا تو را نیز نشکسته ام ،
تمام منی را که من بودم ، تو شکستی ،
تو شکستی ، و این را هرگز فراموش نکن

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم
می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به
خاطر تو با خود جدال نکنم ...
من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این
وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام
بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم
و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین
تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...
تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین
مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای
حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...
زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو
تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی
کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما
لیاقتش را نداشتم....
مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده
بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون
اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود
صبورانه باید جنگید ...
به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید
زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی
هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...
با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...
هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که
مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد
دارند و با هیچ می میرند!
از اینکه اومدین و با نظراتتون دلگرمم کردین واقعا ممنونم![]()
آرش جان شما خیلی لطف داری
خوشحالم که درکم می کنی![]()
صفورای خوشکلم مرسی اومدی بهم سر زدی
واقعا از جمله ای که گفتی
خوشم اومدیادداشتش کردم واسه خودم![]()
مهناز عزیزم من دختر ضعیفی نبودم و نیستم...
تو این دوسال حسابی زندگی عرصه رو بهم تنگ کرده
با این حال منو اینجوری نبین
بیرون نت هرکی منو میبینه فکر می کنه خیلی بی غمم...از بس بازیگر خوبی هستم
و نقش این موز خوشحال رو خوب بازی می کنم
البته تف به ریا...
ولی از هالیوود و بالیوود کلی پیشنهاد بهم شده![]()
محمد خان از آشنایی با شما هم خیلی خیلی خوشبختم...از اونجایی که
ملیحه جونم چه عجب از شما خانومی....سرافرازمون کردی واقعا....
همه کنار واستن به یمن وجود دوست عزیزمون می خوام
الان میام عزیزم توام یه خروس واسم بکشی بسه![]()
بهاره جان از همدردیت ممنون....مرسی که بهم سر زدی گلم![]()
پسرخاله و نیما و هومن عزیز به من لطف دارین![]()
دیشب حسابی اینجا بارون اومد...می خواستیم بریم کوهستان پارک که نشد![]()
عوضش نشستیم کنار پنجره با خواهرم اولین بارون پاییزی رو تماشا کردیم
البته این برفه...به دلیل کمبود امکانات از ما بپذیرین...
اینکه میگم حالم بهتره دلیل داره...بعد اتفاقای بد چندتا اتفاق خوب افتاد![]()
بعدم با اومدن مهر باید بارو بندیلمو ببندمو پیش به سوی دانشگاه![]()
![]()
خوب زیادی حرف زدم...من دیگه برم...
دوستای خوشکلم وبلاگ من همیشه به وجود شما نیاز داره
پس زود بیاین نظر بدین
منتظرم...
بدون شماها میمیرم![]()
![]()
شب ۲۳ ماه رمضون وقتی همه واسه شفای مریضاشون دعا می کردن من خبر فوت بابای
دوستمو شنیدم...چقدر این دنیا بی رحمه...چقدر کثیفه...
خیلی سخته بابات صبح از خونه بیرون بره و دیگه برنگرده...
خیلی سخته بعد یه هفته دوری با جسم بی روحش حرف بزنی و خدافظی کنی...
حکمت این کار خدا چی بود؟
بعد یه سال و نیم از فوت مامان مریم حالا نوبت سمانه شد که یتیم بشه...
بعد یه سال و نیم من دوباره باید شونه هامو اماده کنم که گریه های سمانه
منو از بین نبره...واسم سخته...ولی هیچوقت تنهاش نمی ذارم...
چون اخرین بار که باباشو دیدم بهمون گفت همیشه پشت هم باشین...
راستی چرا غمای دنیا تمومی نداره؟
بنام خدای من ، خدای غریبه ی تنها
تا انتهای جاده ها خواستم بروم اما نشد ...
از این جاده ها هم نمی توان به انتها رسید ،
تا انتهای جاده ها نمی توان رفت ...
زیرا هر کدام تکرار دیگریست ...
تکرار رفتن ها ، تکرار با تو بودن ها و بی تو بودن ها ...
تکرار شکستن قلب ها ، تکرار یادها ...
تکرار پیمان ها و تکرار گسسته شدن آن ها ...
تکرار فاصله های بی انتها ...
تکرار تکرار شدن ها ...
و تکرار ها ...
... لعنت به این فاصله ها که ما را از هم جدا کردند ...
باز برای تو نوشتم و با یاد تو ، کاش بودی ...
کاش می دیدی که فراموش نمی شوی و بلکه چگونه تکرار می شود
از تو گفتن ها ...
دوستت دارم تا ابد ، تا همیشه ...
بگذار دوست داشتن هایم هم تکرار شوند ...

بايد گذشت و رفت....
دوباره واژه سفر را در قاب تنهايي اتاق
خاطراتم ميخکوب ميکنم سرزمين خشک خاطره يخ زده و فرسوده شده
زندگيم بوي غربت و بي قراري گرفته
رفاقتها پوچ وتو خاليست
وحال کوچ تبلور زندگيست
بايد رفت و
به اندازه تمام تنهايي ها
فرياد را در آغوش کشيد
بايد رفت و....

سلام :
خوبین؟دوستای خوبم امروز زیاد وقت ندارم
اومدم یه اپ نسبتا کوچولو بکنم و برم
قبلش از همه ی شما که اومدین نظر دادین
( دکتر بهنام ـ مهناز و عطیه گل ـ رها و صفورای عزیز ـ
آرش و مجید و سهراب ـ جنجال یک سکوت و پسر بهار)
تشکر می کنم...
سوگولی خوشکلم مرسی میای سر میزنی...
بابای سمانه دیشب تو مشهد تموم کرد...براش دعا کن
حالش خیلی بده...
من دیگه میرم...بچه ها واسه دوستم خیلی دعا کنین
واسه آرامش باباش یه فاتحه بخونین...
شاید این اخرین بار باشه که میام...
شایدم نه دوباره به این کلبه ی پر از غم و تنهاییم برگشتم...
همه چیزو زمان معلوم می کنه...
اگه برگشتی در کار نبود منو ببخشیدو حلالم کنید...
همیشه دوستتون دارم و فراموشتون نمی کنم
امیدوارم تابستون هیچکس مثه تابستون من نباشه که از برگشتن به عقب بترسه
که دلش بخواد برگده ۳ماه قبلو تابستونش هیچوقت نیاد
خداحافظ